تو را من چشم در راهم ... !
نه بوي كافور نه خوف غسالخانه، بي هوا رفتي... -:اِسمعي! اِفهمي! يادم مي ايد... اندام باريكت روي تختم را و چشم هاي بسته، دهان بازت، وقتي دست هايم را ول نمي كردي. فشارم مي افتد... -:اِسمعي! اِفهمي! يادم مي ايد... حمام كردنت، بافتن خرمن نارنجي گيسوانت، وقتي شبيه تازه عروس ها مي شدي و صورتت را بند مي انداختم. سرم گيج مي رود... -:اِسمعي! اِفهمي! يادم مي ايد... با عينك افتابي ات با عينك دودي ام، در كوهپايه قدم مي زديم، و تو به بهانه ي پيري و من به بهانه ي تنها نبودنت؛ نفس نفس... -:اِسمعي! اِفهمي! نه بوي كافور نه خوف غسالخانه، تنها خاك بود... و اندام ظريفت در پيله اي از سپيده پيچيده، مغلوب ترس ت از شب و تنهايي و تاريكي... -:اِسمعي! اِفهمي! از ياد مي برم. خواب ست يا واقعيت؟ مرگ ست يا تولد؟ گوش مي دهم اِسمعي اِفهمي... نگاه مي كنم مادربزرگ مرده...
| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |
